خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
غريب مسافر
آرشیو وبلاگ
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
لینک دوستان
طلبه نسل سوم
maktoub
برادلم
پرشين وبلاگ
اخبار ایران
مای پردیس
دوست یابی سالم
طراحی وب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
کاش
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
ماه خدا
به نام خدا
پیامبراعظم (ص) :
خداوند تعالی در آسمان هفتم فرشته ای را گمارده که به او داعی می گویند و چون ماه رجب بیاید،این فرشته هرشب از سر شب تا بامداد ندا می کند که : خوشا به حال کسانی که خدا را یاد می کنند.خوشا به حال فرمانبران خدا. وخدای تعالی می فرماید: من همنشین کسی هستم که با من همنشین باشد و فرمانبردار کسی هستم که از من فرمانبرداری کند و آمرزنده ی کسی هستم که از من طلب آمرزش کند. ماه ، ماه من است و بنده ، بنده ی من و رحمت ، رحمت من.
هرکسی که من را در این ماه بخواند او را پاسخ دهم و هرکس از من چیزی بخواهد به او عطا خواهم کرد و هر کس از من طلب راه بکند،او را راهنمایی خواهم کرد.من این ماه را به عنوان یک رشته و ریسمان بین خود و بندگانم قرار داده ام . پس هر کس که به آن چنگ بزند به من خواهد رسید .
ای خدایی که از او امید هر خیر و احسان دارم و نزد هر شری از خشم او ایمنی می جویم . ای آنکه عطا می کنی بسیار را به کم . ای آنکه هر که سوال کند عطا می کنی . ای آنکه به هر که سوال نکند و تو را هم نشناسد باز از لطف و رحمتت عطا می کنی.عطا فرما مرا که از تو درخواست می کنم جمیع خوبی های دنیا و جمیع خوبی های آخرت را و دفع فرما از من به درخواستم از تو جمیع شر دنیا و آخرت را ، زیرا عطای تو بی نقص است و از فضل و کرمت بهره ی من بیفزای ، ای خدای کریم.
باز دوباره وقت فخرفروشی انسان به مخلوقات رسید . راستی ...؟! سهم من و تو از این خوان گسترده چقدره . بیا اینبار دیگه دستامون پر بکنیم . نه فقط دست که چشمامونم پر بکنیم . میگن خدا سماجتو خیلی دوست داره . بیا اینبار سماجتو از رو ببریم .یادمون باشه اگه ما کاهلیم . تقصیر صاحب خانه چیست.
...؟! این دعا فقط برای خودم نیست برای تو هم هست.
تو هم دعا یادت نره.







تابعد ...؟!
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - غريب مسافر
رهگذر
به نام خدا
« کار خود را به خدا واگذار که خدا بر کفالت و کارسازی امور خلق کفایت است .» احزاب / ۴۸
سلام
میدونی ...؟!
عجیب روزگاری شده . این روزا دیگه دلشکستن کار آسونی شده . میگی نه دور و ورتو یه نگاه بنداز . خورده های دل زیادی رو می بینی .
اگه گوشاتو باز کنی . صدای خورده دلایی که زیر پات میشکنن رو میشنوی . دیگه توی این زمونه کسی از ته دل بهت جواب سلام نمیده . هر کی هم که جواب سلامتو میده مثل رهگذری میمونه که فقط برای چند لحظه ای دلتو شاد می کنه و بعد میزاره میره . اونم موقعیکه اصلاْ فکرشو نمی کنی . درست موقعیکه توی اوج هستی دستشو رها می کنه و تو رو از بینهایت به خاک میزنه . حتی لحظه ای هم درنگ نمیکنه تا حداقل بفهمه برای چی سلامش کردی . چی شد که چشم تو چشم شدی . فکر نمیکنه که این سلام تو چه بویی میده و از چه رنگیه . فقط جوابی میده و چند لحظه ای به چشمت خیره میشه و چند کلمه ای حرف میزنه تا فقط خودشو راحت کنه . بعد میزاره میره . لحظه ای هم به آتیشی که توی دلت روشن کرده توجهی نمی کنه و تو میمونی و امتداد راه رهگذر . مات میمونی و رهگذر از تو دور میشه . به خودت که میایی می بینی که اصلاْ رهگذری در کار نیست . با خودت فکر می کنی که شاید اصلاْ خبری نشده! سرت رو میاندازی پایین تا به مسیرت ادامه بدی . ولی میبینی نور و حرارتی اطرافتو روشن و جونتو داغ کرده . اینطرف و اونطرف نگاه میکنی . میفهمی که این نور و حرارت از دل خودته .
میری توی فکر یعنی رهگذری بوده ...؟! . بعدش لبخند تلخی تمام وجودتو میگیره و با یادش به راهت ادامه میدی تا اینکه میرسی به خونه ای که روی پلاکش نوشته « ادعونی استجب لکم » با تمام وجود میری طرفش . با خودت تصمیم میگیری تا اینقدر در بزنی که بالاخره یکی در رو باز کنه تا از رهگذر باهاش صحبت کنی و بهش بگی که توی این دنیای غریب . رهگذری بود که جواب داد سلامترو و تو حالا هر نفس به یادشی ...؟! . حالا مشتاقتر از همیشه منتظر همون رهگذری .
...؟! تا بعد
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - غريب مسافر به نام خدا سالهاست منتظر اين لحظه هستي ، آخه بعضي ها ميگن لياقت ميخاد ،بعضي ها هم ميگن بايد بطلبه ، اما در مورد تو . . . توي خيابونا راه مي افتي و ميري به طرف تيكه اي از عرش به روي زمين ، ولوله اي توي دلت به راه مي افته ، كجا داري ميري . . . ؟! توي تمام مسير غم غريبي روي قلبت سنگيني ميكنه ، وقتي از دور گنبد طلايي شو مي بيني ، نميدوني چيكار كني ، ميرسي به باب الجواد و شروع ميكني به اذن ورود خواستن ، حالا ديگه بغض تمام وجودتو گرفته ، و تو دائم لب خودتو ميگزي ، به سمت حرم حركت ميكني ، وقتي روي بروي گنبد ميرسي ديگه از خود بيخود ميشي ، ميخواهي بري جلو ، ولي پات ميلرزه ، چشات پر از اشك، بغض راه گلوت رو بسته ، دلت پره ، اما دستت خاليه همونجا ميشيني شروع ميكني به هق هق ، ديگه هيچكس رو نمي بيني ، حالا فقط چشمت به گنبد طلاست و قلبت قفل شده به پنجره فولاد و دلت دست به سوي سقاخونش دراز كرده ، لحظه اي بعد . . . ؟! آرامشي شيرين توي دلت جا ميگره ،ديگه خودتو غريب حساب نمي كني ، ديگه از غربتت خبري نيست، پا ميشي و آرو آرو ميري طرف ضريح و . . . السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا (ع) اي خداي تنهايان و بي كسان و مونسان ، اي مخاطب آشناي دردهاي نگفتني ، اگر بنا است بسوزيم ، طاقتمان ده و اگر بنا است بسازيم ، قدرتمان ده . اي محبوب جاوداني ! اگر نبود عطر حضور تو ، در تعفن اين لاشه هاي مردار چگونه تاب مي آورديم . و اگر نبود گرماي دستهاي تو ، در اين سرماي بي كسي چگونه سر مي كرديم ؟ اي معشوق ازلي ! عموم آدميان علي الخصوص مدعيان عاشقي ، در مقوله عشق عوامند . الفباي سخت دوست داشتن را به ما بياموز . اي عزيز ! آنچنان غريق درياي غربتمان مكن كه به سمت هر خاشاك عاطفه اي دست نياز دراز كنيم. پناه بر تو از تنهايي و غربت و بي كسي . . .؟! تابعد
به نام خدا
ما می دانیم که تو از آنچه امت در طعنه و تکذیب تو می گویند سخت دلتنگ می شوی
و به ذکر پروردگارت تسبیح گو و از نماز گزاران باش
و دائم به پرستش خدای خود مشغول باش تا ساعت یقین تو فرا رسد
سوه مبارکه حجر ۹۹-۹۷
با تو هستم ، آره خودمو ميگم ...؟!
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که كاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع اميد کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را ناديده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه كه چشمانت را مي بندي تا تيكه هاي شكسته غرورش را نبيني
آنگاه که خدا را می بينی و بنده خدا را ناديده می گیری
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی كدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟
بسوی كدام قبله نماز می گزاری که دگران نگزارده اند
خدايا به تو پناه ميبرم از اينكه :
غرور كسي را بشكنم
كاخ اميد كسي را ويران كنم
بر شمع اميد كسي فوت كنم
بنده اي را ناديده بگيرم
گوشم را ببندم
تو را ببينم و در پيشگاهت غرور بنده ات را بشكنم و چشمانش را نمناك كنم
خدايا ! جز تو ندارم و نخواهم كه بدارم
تو خود كرمي كن كه من تاب ندارم
هر چند كه گنه كارم و آب نيست به رويم
اميد به تو دارم ، بگشاي در لطفت به رويم
باغبون و گل
مدتها بود از منطقه اي عبور مي كردم كه در اطراف اون باغچه ها و باغهاي زيادي بود ، توي يكي از اون باغچه ها گلي بود كه با بقيه ي گلهاي اطرافش فرق ميكرد ، اين فرق رو فقط من احساس نكرده بودم . بلكه بعدها فهميدم كه رهگذران زيادي اين فرق رو احساس كردن و همشون يه جوري مي خواستند اون گل رو صاحب بشن و اون رو بچينن ، اما من نظر ديگه اي داشتم . من اون گل رو دوست داشتم ، بخاطر بودنش نه به خاطر چيدنش ، اول فكر كردم كه دور اون حصاري بكشم تا دست عابران بدفكر رو از اون جدا كنم ، اما بعدش پشيمون شدم چون اينكار من اون گل رو توي زندون قرار مي داد . با خودم فكر كردم و راه اصلي رو پيدا كردم .
تصميم گرفتم برم و دنبال باغبون گل بگردم . گشتم و گشتم تا يه نشونه هايي از اون پيدا كردم . خيلي وقتها راه ها رو اشتباه ميرفتم يا اينكه به درهايي مي كوبيدم كه كسي توش نبود يا اگه كسي هم توش بود ، اون باغبون نبود . آخه فهميده بودم كه ديدن اون باغبون در عين راحتي ، خيلي سخته . بعد از كلي سختي كشيدن بالاخره اون باغبون رو پيدا كردم . وقتي با هم ، هم صحبت شديم احساس كردم كه همه ي حرفاي منو ميدونه ، ميدونه در مورد چي و براي چي ميخوام باهاش صحبت كنم . حرفامو بهش زدم و گفتم كه نگهباني از اون گل ، فقط كار خودشه و هيچكس نمي تونه غير باغبون از اون نگهباني كنه ، اما ازش خواستم و خواهش كردم كه اجازه بده تا دركنار اون گل من هم جايي داشته باشم و با اون هم صحبت بشم و از اون نگهداري كنم تا هر وقت كه باغبون خواست با هم پيشش بريم . خيلي اصرار كردم تا باغبون قبول كنه . بعد از كلي صحبت باغبون لبخندي زد و گفت : ميدوني راه سختي رو در پيش داري ، بايد از درياها عبور كني و از صحراها بگذري و كوه ها و دره ها رو پشت سر بگذاري . حرفها بشنوي ، زخم خارها ، درد تازيانه ها ، نيش زبانها ، خون جگرها را تحمل كني ؟ در جواب تمام حرفهاي باغبون ، يك چيز گفتم ! “ آيا تو در اين راه مرا ياري خواهي كرد ؟” ، باغبون گفت : “ تا وقتي كه به آنچه ميگويم عمل كني ، آري ؟ ” . لبخندي زدم و قبول كردم و راه را شروع كردم ، حالا فقط باغبون رو مي بينم و شبها و روزها رو با هم درباره ي اون گل صحبت مي كنيم و نوروز شدنش را جشن ميگيريم و من اميدوارانه به نهايت اين مسير كه در افق به خورشيد و خانه ي باغبون ختم ميشه خيره نگاه مي كنم . . . ؟ !
. . . ؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥ - غريب مسافر...؟! باتوهستم
به نام خدا و الفت داد دلهاي مومنان را ، دلهائيكه اگر تو با تمام ثروت روي زمين مي خواستي الفت دهي ، نتوانستي . ليكن خدا تاليف قلوب آنها كرد كه او بر هر كاري مقتدر و به اسرار و مصالح امور داناست * اي رسول خدا تو را كفايت است و مومنانيكه پيروان تو هستند سوره مباركه انفال 63-64 داني كه چرا مرهم دلها درياست علت اين است كه دريا تنهاست گويند كه دريا غم دلها شويد حال ، كيست؟ آنكه غم دريا شويد عاشق ، غم معشوق به دريا گويد غم عاشق سر دريا به ساحل كوبد اينهمه درد ز دريا عاشق ساخت پي معشوق به هر كوي راهي ساخت چند وقتيه برات چيزي ننوشتم ، اما فراموشت نكردم ، مي دوني كه هيچ وقت بدون يادت نبودم .هميشه روشنايي دلم از تو بوده و شبهاش هم با نور مهتاب تو روشن بوده . اما نمي دونم چرا دل رو به شيشه تشبيه كردن ؟! آخه مي دوني شيشه وقتي شكست ديگه ارزشي نداره ، در حالي كه دل وقتي شكست تازه ارزش پيدا مي كنه . حتماً به خاطر اينكه خدا گفته توي دل شكسته جا داره . ... ؟! پس بيا خدا رو شكر كنيم كه دائم ما رو توي حالي قرار مي ده كه احساس مي كنيم دلمون شكسته ، حالا اينكه چه كسي دلمونو شكسته مهم نيست ، مهم اينكه دل شكسته و ارزش پيدا كرده و حالا خداست كه توي اون جا گرفته و تنها كسي شده كه به داد ناله هامون ميرسه . حالا هر چي مي خواي ازش بخواه ، خودش به عزتش قسم خورده كه ميده . چيزي كه من بهش به شدت ايمان دارم . اما گفته : يا همونو ميده يا به تاخير مي اندازه تا بهترشو بده يا اينكه اون چيزي كه خواستي رو نميده تا بهترينو بهت بده . اما تو تلاشتو بکن . ... ؟! بيا اگه دلمون شكست ، از زمونه نناليم و نگيم كه خسته شديم و انرژي خودمونو حروم نكنيم. ... ؟! بيا هر وقت از دنيا خسته شديم و دلمون گرفت يا شكست ، نگيم كه چرا اصلاً به اين دنيا اومديم . كار از اين حرفا گذشته ، حالا كه اومديم . طوري باشيم كه بعدها حسرت اين موقع ها رو نخوريم . ... ؟! بيا بدونيم كه خدا توي تمام شرايط هوامونو داره و اگه گناهان و اشتباهات ما از كوه ها هم بلندتر باشه ، باز لطف و رحمت خدا خيلي رفيع تر از كوه گناهان ماست . خودش گفته كه وقتي بنده ي من منو با نام «يا ارحم الراحمين» ميخونه ، پايه هاي ارش به لرزه در مياد. ... ؟! بيا هر وقت دلمون شكست ، به جاي شكايت از خدا ، صادقانه با اون حرف بزنيم ، به خدا ! خدا هم دوست نداره ما اين عبارتو بكار ببريم كه «من كه پيش خدا رو سياهم» ، خدا بندشو سربلند دوست داره و دوست داره اگه اشتباه هم كرده ازش بخواد كه ببخشدش ، آخه مگه خدا به اين خاطر به خودش گفت« و تبارك اله »كه ما بگيم جلوي اون رو سياهيم . ببين اگه باز هم به اشتباه خودمون ادامه ميديم باز نبايد از لطف خدا نااميد بشيم . مگه خدا نگفت كه اگه توي اون لحظه هايي كه فرعون داشت غرق مي شد ، از خدا مي خواست . حتماً خدا نجاتش ميداد ؟ ... ؟! بيا بدونيم كه اشكامون خيلي بيشتر از اينها ارزش داره كه بخاطر اين دارالحسرت حرومشون كنيم . وقتي دلت شكست و خورده هاي اون مرواريد شد و از چشمات بيرون اومد ، بدون خدا خوب هواتو داره و داره بهت اشاره ميكنه كه ، بنده ي من حالا به حرفهاي تو مشتاقتر از پيشم . توی اين وقت راحت باهاش درد دل كن ، به قول معروف هر چه ميخواهد دل تنگت بگو . تنها كسي كه اگه باهاش با هر لحني صحبت كني ، حرفاتو ميشنوه ولي از كوره در نميره ، كم نمياره ، عصباني نميشه و … تازه آخرش همچين مشكلاتتو حل ميكنه كه توي خواب هم نمي ديدي . خداست . ... ؟! بيا هميشه همديگرو دعا كنيم . بخصوص هر وقت دلمون شكست و قطرات ابر چشمامون دشتهاي وسيع صورتمونو سيراب كرد و چهره هامون مثل سيب رسيده سرخ شد و احساس كرديم كه ديگه از همه چي سير شديم و فصل كوچمون رسيده . ... ؟! تابعد
نگاهم کن
به نام خدا
گفتند ما تو را به حق بشارت مي دهيم پس از نوميدان مباش
ابراهيم گفت آري هرگز بجز از مردم نادان از لطف خدا نوميد نيست
سوره مباركه حجر 55-56
نگاهم كن ...؟!
فكرم را از آن خود كرده اي
يادت يك لحظه هم از من جدا نيست
سرماي بي تو بودن ، مي كشد مرا
هواي كوي تو از سر نمي رود ما را
خدايا!
چنان در درياي غربت قرارم دادي كه هيچكس را ياراي همراهي من نيست جز خودت .
و چنان در ظلمات بي كسي قرارم دادي كه فقط از تو مي خواهم
وچنان در حال سقوط قرار گرفته ام كه فقط ريسمان رحمتت مرا نجات خواهد داد .
و چنان نور از چشمانم گرفته ايي كه فقط يوسفم بايد رساني .
وچنان كن خدايا !
كه جهان با همه ي پستي خود نتواند كه مرا از تو جدا سازد.
حال كه اميدم به تو وصل است يا رب
نصرت من بر مصائب اصل است يا رب
مپسند ! كه دست من ، سوي تو آيد يا رب
اميدم سوي تو آيد ، يا رب
چه بريزم بر سر گر تو دادم نستاني ، يا رب
...؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥ - غريب مسافر به نام خدا ميگن شب قدر از هزار ماه برتره ، اما براي كسي كه ديگه زمان رو فراموش كرده . آيا روز و ماه و سال معني داره . ميگن توي شب قدر از خدا بخواهيد تا به شما بده ، اما خواستم به ديگران بده . خدا چيزي به من نده . تا خود صبح خواستم ارم بگيره . نفاق ، دورويي ، دروغ ، تهمت ، نا اميدي از تو رو ، دل بستن به ديگران رو اگه قرار باشه تو رو فراموش كنم ، اميد به ديگران رو ، نا شكري رو ، در نهايت هر چي غير خودش رو . حالا هم كه به عيد فطر رسيديم . سفري رو كه از چند وقت پيش شروع كرده بودم ، پس از گذشت چند منزل به آخر رسوندم اما فكر اينجاشو نيمكردم كه رفتن توي اين مسير مانعي براي من بشه در رسيدن به چيزي كه مي خواستم . ولي مطمئنم كه خدا دست منو خالي بر نميگردونه چون توي اين مدت دائم به چيزي قسمش ميدادم كه به قول خودمون در مقابل اين قسم خدا هم كم مياره . اما اميدوارم كه تو به هر چي مي خواي برسي خوب دلم : ببينم كجاي كاري . اصلاً حواست هست نكنه بخواي دست از پا خطا كني يا دست به گناه بزني . فكر زير آبي رفتن رو هم نكن كه حسابت با خداست . آره دلم رنج و غم و تنهايي ، اينه سهم آدما از دنيا ! ديگه نغ هم نزن زاهد ظاهر پرست ، از حال ما آگاه نيست در حق ما هرچه گويد ، جاي هيچ اكراه نيست در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست در صراط مستقيم اي دل ، كسي گمراه نيست تا چه بازي رخ نمايد ، بيدقي خواهيم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست اين چه استغناست يا رب ، وين چه نادر حكمت است؟ كاينهمه زخم نهان هست و مجال آه نيست هر كه خواهد گو بيا و هركه خواهد گو برو گير و دار و حاجب و دربان ، درين درگاه نيست بر در ميخانه رفتن ، كار يك رنگان بود ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست بنده پير خراباتم كه لطفش دايم است ورنه لطف شيخ و زاهد ، گاه هست و گاه نيست ...؟!تابعد
به نام خدا تنها نشستم و هجوم افكار از هر طرف مرا آماج حمله ي خودش قرار داده . باز هم يه مرحله از زندگيم گذشت ، اما چگونه ، باز هم متفاوت با ديگران ، نمي دونم چه سري كه خدا دوست داره اينجوري با من بازي كنه . شايد بخاطر ، هركه در اين بزم مقربتر است . . . باشه !؟ شايد بخاطر ، خلايق هر چه . . . باشه ؟! شايد بخاطر ، قصه ظالم و مظلوم باشه ؟! شايد بخاطر ، امتحان باشه ؟! شايد بخاطر ، . . . ؟! نمي دونم هرچي مي خواد باشه باشه ، اما دوست دارم خدايا آخر اين راه تو از من راضي باشي . همين و بس ! اون موقعه كه اولين مرحله ي بازي شروع شد و من بدون اينكه بخوام از نيستان بريده شدم و به اين شلوغ بازار بي رونق كه بزرگان اسمشو دارالحسرت ناميدند پا گذاشتم . با صداي بلند بخاطر دوري از نيستان ناليدم اما گفتند كه گشنه است غذا بهش بدين . مرحله ها گذشت و من بزرگتر شدم . اما لحظه لحظه هاي اون رو درك كردم ، اونم چه درك كردني . براي اينكه بهتر با قوانين اين شلوغ بازار آشنا بشم منو به جايي كه مدرسه اسمش بود فرستادند . به من ياد دادند كه بايد رابطه رو با يه سري علامت برقرار كنم و فراموش كنم كه راه اصلي ارتباط قلبه و اينكه علامتها هميشه توي ارتباط كم ميارن . جالب اينكه به هر كي كه توي اين مرحله ها بهتر پيش مي رفت جايزه هم مي دادند و جالبتر اينكه خود من هم برخلاف ميل باطنيم جايزهاي زيادي گرفتم . جايزه اي تلخ به بهاي فراموش كردن نيستان خودم ، زادگاه اصلي ام . ولي هميشه ، غم غربت ، چيزي بود كه هرگز مرا تنها نگذاشت و من هم به عشق آن شدم غريبي مسافر كه غربت را دوست داشت . غربتي كه توي تنهاترين لحظه ها هم با من بود حتي ميون جمع به اصطلاح خودي ها . مرحله ها گذشت ، قانون اين شلوغ بازار تهي جالب بود ، تناسبي با نيستان من نداشت ، اما بلد شده بودم . دروغ ، دورويي ، تزوير ، افراط ، تفريط ، تهمت ، تجاوز ، تخريب ، چشم و هم چشمي ، هم رنگ جماعت شدن ، بي اعتنايي به ديگران ، خودپسندي و . . . ! و چه بهاي سنگيني كه بايد بخاطر دوري از وطن اصلي پرداخت مي كردم و كردم ، اما چاره اي نداشتم ، بازي روي صفحه اي به نام روزگار شروع شده و ادامه داره و من چاره اي جز حركت ندارم . حركت توي صفحه اي كه به نام من رقم خورده و تا حالا خيلي جا ها منو توي تنگنا قرار داده . اما بقول معروف به مو بند شدم ولي قطع نشدم . حالا هم يه مرحله ديگه تموم شده و من وارد مرحله تازه اي شدم . مرحله اي كه چشم انداز اون برام پر از دردسره اما من هم سر سخت تر از گذشته شدم . …
اي بابا … بيخيال
صداي اذان مياد و منو از اين افكار بيرون ميكشه ، صدايي كه هميشه توي غربتام آرومم مي كنه . آخه اونهم صدايي از جنس غربت ماست . تا حالا بهش فكر كردي …؟!
باز هم غروب شد و من وقتي به دور دستها نگاه مي كنم به ياد تو مي افتم و دلتنگت ميشم . نمي دونم كجايي و چكار ميكني ولي تو رو به پهلوي شكسته مادرت يه دستي هم به سر من بكش حداقل تو كه حرف منو مي فهمي ، مي دوني چي رو ميگم …؟!
خدايا ! شكر كه توي تمام مراحل تو رو حس كردم ، جاهايي به دادم رسيدي كه فكرش رو هم نمي كردم ، وقتي روي كار غلطي اصرار كردم ، تو هم با شدت بيشتري مانع من شدي .
خدايا ! ظرفيتي عطا كن كه بفهمم توي اين بازي ، چه هدفي را دنبال كنم . اينكه بدونم تماشاگرو داور اين بازي تو هستي و مهره ها فقط وسيله است .
خدايا ! به تو پناه ميبرم از روزي كه پرده ها فرو افتد .
با اين حال : كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود … ؟!
از دست رفيقان چه بگويم گله اي نيست
گر هم گله اي است دگر حوصله اي نيست
عمريست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست

راستي به همه دوستاني كه در مرحله ي دوم هم موفق شدند تبريك ميگم 

يه خواهش : ماه رمضون نزديكه ، من رو فراموش نكنيد . التماس دعا
… ؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا سلام بر حسين سلام بر عباس سلام بر سجاد و سلام بر عمه سادات زينب كبري دعا مي كني مستجاب نمي شه نفرينت هم كه نمي گيره با خدا قهر مي كني ، سرت رو پايين مي اندازي ، پشت به زندگي مي كني و مي ري و مي ري و مي ري
فكر مي كني نگاهت نمي كنه
فكر مي كني رهات كرده .
و
اينجاست كه زندگي ، ماهي بزرگي مي شه و تو در دل اون گم مي شي .
و تو
مي شي يونس بريده از همه چيز
مانده از همه جا
يونس اعماق بي كسي و تنهايي ، بي كسي و تنهايي ، بي كسي و تنهايي
تا شايد
اين تنهايي بزرگ
اين بي كسي
اين گم شدن ، يادت بياره كه
تو نه تنهايي و نه بي كسي
شايد
به ياد بياري كه اونه ياور تو
…
اونوقت دوباره صداش مي كني
ماهي حركت مي كنه و تو رو دوباره بالاي آب مي بره
دوباره آفتاب ، دوباره نسيم
…
اي يونس عزيز بلند شو كه خدا گفت
و ياد آر حال يونس را هنگاميكه از ميان قوم خود غضبناك بيرون رفت و چنين پنداشت ما هرگز او را در مضيقه و سختي نمي افكنيم . آنگاه در آن ظلمات فرياد كرد كه الها به جز ذات يكتاي تو نيست ، تو پاك و منزهي و من از ستمكارانم . پس ما دعاي او را مستجاب كرديم و او را از گرداب غم نجات داديم و اهل ايمان را هم اينگونه نجات مي دهيم . انبياء 88-87
و من بلند شدم تا…؟! تو بهتر مي دوني
خدايا از ماه تو گذشتم و به ماه پيامبرت رسيدم و ماه امت پيامبرت نيز در پيش ، تو رو به حق اين شبها ... .
مطمئنم چون از تو مي خوام و اينكه راهشو خودت به من ياد دادي.
التماس دعا توي اين شبهاي عزيز
اين غريب مسافر رو فراموش نكنيد
…؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
(( و اقسم لی فی شهرنا هذا خیر ما قسمت ، و اختم لی بالسعاده فیمن ختمت ))
خدایا !
ظرفیت و شایستگی عطا کن تا هر چه بیشتر به تو نزدیک شوم و در راه درازی که بسوی بوستان بی انتها و ابدی تو دارم این سبزه ها و خزه های ناچیز نظر مرا جلب نکند و از را اصلی باز ندارد.
در دنیا به چیز کوچکی شاد می شوم که ارزش ندارد و از چیزهایی رنج می برم که بی اساسند و این ناراحتی و خوشحالی نشان از کم ظرفیتی من است .
خدایا!
هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم ، هنوز اسیر خوشی و لذتم ، کمند دراز آمال و آرزو ، بال و پرم را بسته ، اسیر و گرفتارم کرده و با آزادی واقعی خیلی فاصله دارم .
ولی ای خدایای بزرگ !
در همین مرحله که هستم احساس می کنم که تو همراه منی.
فعالیت می کنم و بالا و پایین می روم ولی عزت و ذلت فقط به دست توست .
...؟! تا بعد
در ضمن : موفقیت آشنایان و دوستان را در مرحله ی اول کنکورتبریک می گویم .
انشاء الله که در مرحله ی بعد هم موفق باشید .
یه خواهش : توی ایام اعتکاف منو رو هم دعا کنید.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
خدایا !
تو را شکر می کنم که مرا با درد آشنا کردی تا درد دردمندان را لمس کنم . و به ارزش کمیابی درد پی ببرم و ناخالصی های وجودم را در آتش درد بسوزانم و خواسته های نفسانی خود را زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس کشیدن هوا وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد . تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس کنم .
خدایا !
خوش نداشتم و ندارم که دوستانم و بزرگان به خاطر دوستی و محبت از من دفاع کنند و مرا از میان توفان بلای حوادث نجات دهند .
خوش نداشتم که رحمت و شفقت دوستان و مخلصین را برانگیزم و از قدرت معنوی و مادی آنان در راه هدف مقدس خویش استفاده کنم .
شود آیا کز این بتکده بربندم رخت؟
...؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
خدایا !
عالم و مافیها مرا راضی نمی کند ، مردم را می بینم که به هر سو می دوند ، زحمت می کشند تا به نقطه ای برسند که به آن چشم دوخته اند .
ولی خدایا من از چیزهایی که دیگران به دنبال آن می روند بیزارم .
خستگی برای من بی معنی شده است ، بی خوابی عادی و معمول شده ، زیر بار غم و اندوه گویی کوهی استوار شده ام .
رنج و عذاب دیگر برایم ناراحت کننده نیست .
شاید از انسانیت خارج شده ام چون خواسته هایی غیر از خواسته های مردم دارم .
در وجود خود می نگرم ، در اطراف جستجو می کنم تا نقطه ای برای وجود خود مشخص کنم که لااقل برای خود من قابل درک باشد .
در این میان جز قلب سوزان نمی یابم که شعله های آتش از آن زبانه می کشد و گاهی وجودم را روشن می کند و گاه در زیر خاکستر آن مدفون می شوم .
...؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
گر از اين منزل ويران به سوی خانه روم
دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکايت سوی بيگانه روم
الهی !
چگونه شکر تو را بجای آورم .
...؟! تا بعد
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
بانو
نمی يابمت
اما گريه کنار تو مرسوم است
مگر می شود پهلوی تو بود و شکسته نبود
چه خوش آن مرغی که قفس نديده باشد
خوشتر آن مرغی ز قغس پريده باشد
پر و بال شکستند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد
تا خداچی بخاد .
...؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
با تو هستم ، آره خود تو
چرا دور و ورطو نگاه می کنی
تا کی می خواهی پشت این صفحه بشینی
پا شو ، وقت غروبه ، برو جلوی پنجره واستا
چی می بینی ؟
ماه ، ستاره ، ابر ، تاریکی یا ...
اینا همه نشونه های خداست اما یه نشونه دیگه هم هست
بیشتر دقت کن یه چیزه دیگه هم هست
من همیشه به یاد اون هستم
دیدی ؟
اون چیزیه که اون طرفه شیشه نیست بلکه روی خود شیشه هست .
میگن روزی از امام صادق (ع) یه نفر پرسید : یا امام من کسی رو دوست دارم ، اما نمیدانم او هم مرا دوست دارد یا نه؟ امام فرمودند : به قلبت رجوع کن ببین چگونه است ، او هم همانگونه خواهد بود .
مگر می شود تو برای کسی بمیری ولی او برای تو تب هم نکند ؟!
در آخر
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند .
(( الم نجعل الارض مهادا و الجبال اوتادا )) اینو کسی گفته که همه ی کارها بدست اونه ، نه من و تو .
...؟! تا بعد
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
توی فکر خودم بودم و داشتم راه می رفتم
بچه ای رو دیدم که داشت اشعار عاشقونه می خوند
اون یکی رو دیدم داشت رمان عاشقانه می خرید
به نظر من عشق زمانی تحقیر شد که هر کسی به خودش اجازه داد در مورد اون بخونه و اون رو توی بسته های مختلف منتشر کنه و در اختیار من و تو قرار بده و به صورت ناجوانمرادنه ای اون رو مقایسه کنه و لو بطور مبتذل.
در حالیکه عشق آسمانی است و برای آن میزانی وجود ندارد .
خدایا !
شکرت که این مورد به من نشان دادی.
به قول سعدی علیه رحمه :
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد
<<باز هم غروب جمعه داره میرسه و مرغ دل هوای پرواز داره .>>
خدایا !
از ابر هدایتت بارانی برسان قبل از اینکه چون غباری برخیزم .
خدایا !
چنان کن سرانجام کار تو خشنود باش مارو بیخال .
...؟! تابعد
به نام خدا
دوباره غروب شد
و من دوباره پر از ستاره می شوم
و نسيم غروبی مرا به عالمی ديگر می برد .
دوباره غروب شد
و من دوباره پر از ستاره می شوم
صدای اذان مرا ماه می کند و به اوج می رساند
... و من ديگر جلوه های ستارگان را به هيچ نشمارم .
خدايا !
مرا ببخش که افتادن در دام اما و اگرها و غمها نمی گذارد تا سرم را از سوی زمين به سوی آسمان بگيرم .
خدايا !
خيلی وقتها به چيزهايی شاد می شوم که در باطن چيزی نيستند و خيلی وقتها از چيزهای ناراحت
می شوم که اساسی ندارند .
شايد مشکلات من به خاطر اين است که خواسته هايی متفاوت از خواسته های مردم دارم .
خدايا !
شرمنده ام اگر فقط گاهی تو را حس می کنم ! و ... رحمتی کن .
تا بعد ...؟!
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
نزديک اذان است .
ميروم تا بايستم و نياز خود را فرياد بزنم .
ميروم در رکوع نيازم را نشان دهم و در سجود آن را ثابت کنم .
خدايا !
از آنچه که کرده ام و تو از من آگاهتری درگذر
و چون به آن بازگشتم تو نيز به غفران بازگرد
خدايا!
تو را به نام بلندت می خوانم که چون بر آسمان گذر کند پاره پاره شود
و چون بر ستاره قرار دهی فرو افتد .
خدايا!
مرا خلقتی نيکو دادی در حاليکه به من نياز نداشتی .
...؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - غريب مسافر
به نام خدا
سلام به همه دوستانی که به من سر ميزنند اعم از بانشانی و بی نشانی !
... و اما
سبو بشکست و می بشکست و جام باده بشکسته
خدايا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب
خدايا ! اينبار ديگه حتی روی صحبت با تو رو هم ندارم . خيلی بی شرمی می خواد که در پيشگاه کسی که هيچ چيز رو از تو دريغ نکرده خطا کنی .
...؟! تابعد
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - غريب مسافر